تبليغاتX
مســـــــافر شـــــــب




























مســـــــافر شـــــــب

مسافر! مواظب زیبایی روحت و شادی درونت باش... یادگاری یه دوست

امروز وقتی داشتم کلی چیز روی محیط برنامه نویسیم نصب میکردم و گام به گام پیش میرفتم و همه چی خوب بود یهو سیستمم ترکید! بعدش مجبور شدم ویندوزشو عوض کنم. بعدشم پروژه ام و تمرینام همشون پاک شدن. حالا من موندم و کلی تمرین و پروژه انجام نشده و سه روز وقت ناقابل!!!

باورم نمیشه!

پ.ن: هه هه هه هه

خنده عصبیه...............


نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 12:54 توسط مسافر|

یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه...

خداوندا یادته ترم یک که بودم یکی از بنده هات اینو بهم گفت؟ هنوز از خودم مطمئن نشدم که هیچ روز به روز به اطمینانم شک میکنم...

ما فریاد می زدیم «چراغ ! چراغ! »

و ایشان در نمی یافتند.

سیاهی چشم شان

سپیدی کدری بود اسفنج وار

شکافته

لایه بر لایه بر

شباهت برده از جسمیت مغزشان.

گناهی شان نبود:

از جنمی دیگر بودند.

خداوندا محتاج چراغیم برای راهم. هدایتم کن. و بدون محتاجم. محتاج نگاهت، مثه همیشه.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 0:51 توسط مسافر|

خسته شدم از امتحانا

به معنای واقعی...

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/02ساعت 23:7 توسط مسافر

عشقی جاودان، تشنگی آور و معرفت زا

نه عشقی که وصال، قربانگاهش به شمار می آید...


افسوس کلمات عاجزند از بیان آتش درونم

که آتش هر کلمه چشمانت را به آتش میکشیدند...


نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 23:34 توسط مسافر|

کی میگه مستی فراموشی میاره؟؟

--------------------------------------

امشب حال مرا تو نمیدانی

از چشمم غم عشقم تو نمیخوانی...

---------------------------------------

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشعوف تو غایب ز میانه

در میکده غافل

در مدرسه عاقل

در صومعه عابد

هم سوخته خاکی

هم بیدل افلاکی

هم ساکن مسجد...

من یار طلب کردم او جلوه گه یار

حاجی به ره کعبه من راهی دیدار...

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

هر در که زنم خانه تویی تو

در خانه تویی پرتو کاشانه تویی تو

در میکده باده جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

دیوانه منم من که روم خانه به خانه...

پ.ن: خدا میدونه چقدر آرومم میکنه آهنگات...

پ.ن: امروز دو تا امتحان داشتم. فردا هم یکی دیگه دارم. چاره ای نیست! کارت دانشجوییمو گم کردم تو جلسه. بس که گیجم! امیدوارم فردا بتونم پیداش کنم. استرس دارم. آخر هفته بعد سه سال منو دعوت کرده. امیدوارم لایقش باشم. امیدوارم بتونم برم. بعضی وقتا باید بزنی به بیخیالی.بعضی وقتا هرچی بیشتر گیر میدی بدتر میشه. دو سه شبه دارم هایده گوش میدم. هیچی نمیتونه جایگزینش باشه. هیچی. امشب پر از حرفم ولی الان نمیدونم دیگه چی بگم...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت 0:12 توسط مسافر|

دلم میخواد بنویسم. تند تند. شاید حتی بدون فکر. دلم میخواد تمام احساسمو پیاده کنم روی این صفحه خالی. دلم میخواد همشو بگم. بر میگردم و بهت زدگی پست "چند جمله دلتنگی" رو حس میکنم. با تمام وجود احساس خوشبختی میکنم. بزرگترین احساسی که امروز اذیتم کرد ترس بود. ترس از ناشناخته ها. از آینده های ناشناخته. برای اولین بار دلم خواست همین هفته، همین ماه، همین امسال همه چی تموم شه. ولی خب :-؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1390/10/13ساعت 23:30 توسط مسافر|

زیبایی عشق به سکوت آن است نه فریاد پس با تمام سکوتم می گم :

                                                                دوست دارم

این جمله تنها جمله ای بود که میتونست از طریق متن احساسمو بگه.نویسنده خوبی نیستم.دوست داشتم تو این جا هم یه یادگاری بنویسم.ازت ممنونم که هستی و از خدا که تو رو بهم داد.

سکوت می کنم مثه جمله بالا.


نویسنده : یه دوست همیشگی


امروز ی روز خاص بود. مثه همه روزای خاص دیگه که هستی. امروز دفتر خاطراتمو مرور کردم. امروز ی روز خاص بود چون من نبودم. تو هم نبودی. ی "ما" بود. ی "ما" که جور دیگه ای معنا نداره.

امشب شب "ما"ست

"من" و "تو"یی که معنی ندارد

و با تمام یگانگی مان بیگانه است.

گاهی با حضور برهنه دست هایمان

و قلب های بی حاشیه مان

لبریز از تو میشوم

و بیچاره قلم میشکند زیر بار ایمانم...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/23ساعت 22:4 توسط مسافر|

انسان زاده شدن، تجسد وظیفه بود

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن، توان دیدن و گفتن، توان اندوهگین و شادمان شدن

توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی

توان جلیل به دوش بردن بار امانت

و توان تحمل غمناک تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی عریان.

انسان دشواری وظیفه است.

"احمد شاملو"

...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت 18:21 توسط مسافر|

اگه هر لحظه باهاتم به این فک کنم که اگه لحظه بعد نباشی چه بلایی سرم میاد دیگه اینجوری رفتار نمیکنم. فکر کردن به نداشته ها و فکر نکردن به نداشتن داشته ها باعث میشه از نعمت های خوبی که بهم داده شده غافل شم و هیچ وقت به این فکر نکنم که نداشتن اینا چه عذابیه...

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/06ساعت 22:23 توسط مسافر|

ای عشق با تو حرف میزنم

ای رنج مگر آجری؟؟؟؟؟؟؟


بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید
هر چند معنی اش جز رنج و پریشانی نباشد
اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل نکن.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/26ساعت 11:51 توسط مسافر|

اینجا رو بعد مدت ها تغییر دادم. دیگه وقتش شده بود که قالب اینجا رو عوض کنم. آهنگشو دوست دارم. "سیب" برام مقدسه و "بارون" برام همیشه بهترین نمود رحمت خداوند و دوست داشتنی ترین چیزا.

نمیدونم این سفری که دارم میرم، این راه تا کجاش درسته ولی امیدوارم. زیاد امیدوارم.

خدایا ممنونم.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/11ساعت 21:31 توسط مسافر|

...چادرش رو روی شانه اش انداخت و گفت:"ببینم تو نمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم میاد. گمونم اینطوری خداوند تو هم راضی راضی باشه. قبوله؟" توی یه فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیده ای؟ آینه کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودشو توی آینه برانداز کرد و گفت: " یه چیزایی شنیدم اما چیز زیادی ندیده ام، اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی ها رو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیده اند. گمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده." بعد شیشه ماشینو پایین آورد و گفت " اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت ها رها نمی کرد.اگه شنیده بود که واسه یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم." بعد بغضش گرفت. گفت" اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم میرم خرید."

کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هرچه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستش. حتی پول خردها رو هم گذاشتم توی دستش. گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمونش این ها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد تو چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه در رو ببنده گفت:    

 " از طرف من روی ماه خداوند رو ببوس!  "


پ.ن: در شرایط نوشتن نیستم. متنیه از کتابی که پارسال خوندم نوشته مصطفی مستور...

نوشته شده در دوشنبه 1390/07/18ساعت 19:57 توسط مسافر|

گویند که فردوس برین خواهد بود

آنجا می ناب و حور عین خواهد بود

پس ما می و معشوق بکف میداریم

چون عاقبت کار همین خواهد بود

اگه به خاطر حور و می و جام، خوش گذرونی های این دنیا رو رها کنیم و بریم به امید اون دنیا بازم خواسته ما همین بوده فقط موکولش کردیم به آینده. یعنی از همه این دنیا و اخرت فقط جام و حور و می لذت بخشه که هر دو جهان همینو بخوام و برای اینکه بهترش گیرم بیاد گناه نکنم و پاک باشم؟؟؟ فقط واسه یه پاداش بهترش؟ 

افســــــــــــــــــــــوس...

نوشته شده در جمعه 1390/07/08ساعت 14:38 توسط مسافر|

ضربه کوچک اول

و ضربه های بعد

و ضربه های بعد

و ضربه های مهلک آخر

و ضربه های مهلک کشنده تر...

هر لحظه مرگ را تنفس میکنم

مرا به نیستی می کشاند

این ضربه های کوچک اول،

مرا به نیستی می کشاند

نگاه های مهلک آخرت...

نوشته شده در دوشنبه 1390/06/21ساعت 1:43 توسط مسافر|

رفت

خب، چیزی نمیشه گفت.

حال کسی رو دارم که ... نه...اصلا حالی برام نمونده. اما میدونی چیه؟ من هنوز امید دارم. دیشبم از اون شبا بود که تا نزدیکای اذان بیدار بودم. اونقدر سست شدم که با هر ضربه ای از پا در میام.

یه چیزه که بهم قدرت میده فقط همونه که الان هستم. اونم هدفمه از همه این دردها...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/09ساعت 12:59 توسط مسافر|

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

"قیصر امین پور"

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/24ساعت 23:38 توسط مسافر|

امروز تولد یکی از آشناهامه. آشنا که نه دوست، دوستم نه، خب در واقع یکیه که فقط یکیه و خودش میدونه برای من چه مفهومی داره. میخوام هم تولدشو بهش تبریک بگم و هم بابت وجودش از خداوند تشکر کنم. 

دوس ندارم خیلی حرف بزنم ترجیح میدم سکوتم بهش نشون بده که چقدر دوسش دارم.

عزیزم تولدت مبارک.

نوشته شده در یکشنبه 1390/04/12ساعت 14:20 توسط مسافر|

اگر گلیم سیاه بود و اگر سفید هر دو یکی باشد و هرکه فرق داند در عشق هنوز خام است.

از دست دوست چه عسل و چه زهر!


نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/02ساعت 0:5 توسط مسافر|

به نام خدا...
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1390/01/20ساعت 22:25 توسط مسافر

ذوالنون مصری گفت:در بادیه بودم. ابلیس را دیدم که چهل روز سر از سجود بر نداشت. گفتم یا مسکین! بعد از بیزاری و لعنت، این همه عبادت چیست؟ گفت: یا ذالنون اگر من از بندگی معزولم، او از خداوندی معزول نیست. "کشف الاسرار"

ننماید آنچه ندهد! "شرح شطحیات"

اینجا که منم از هیچ هیچ ترم، و آنجا که تویی از همه همه تری! "مرشد و مرید"


شبی نمار همی کرد. آواز آمد که" هان ابوالحسنوا! خواهی که آنچه از تو میدانم با خلق گویم، تا سنگسارت کنند؟" شیخ گفت: "ای بار خدا! خواهی تا آنچه از رحمت تو میدانم و از کرم تو می بینم با خلق گویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟" آواز آمد: "نه از تو، نه از من!".    "تذکره الاولیا"

تمنای هرچیز مژدگانی است از حق به حصول آن چیز. "مقالات شمس"

بایزید را یکی پرسید که "اسم اعظم کدام است؟" گفت" از دون حق دل فارغ کن آنگه به هر نام که خواهی برخوان."  "شرح شطحیات"

پ.ن: از این به بعد جملاتی که دوسشون دارم و یا باید همیشه به خودم یادآوری کنمو اینجا می نویسم.

نوشته شده در دوشنبه 1390/01/15ساعت 22:25 توسط مسافر|


گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم...  


برای دیدنت لحظه شماری میکنم و برایت آماده ی دیدار میشوم.

پروردگارا حول حالنا الی احسن الحال

آمین.

نوشته شده در سه شنبه 1390/01/09ساعت 2:50 توسط مسافر|

 من به پایان فکر نمیکنم. به راهی که دارم میرم با تمام زیباییش فکر میکنم. به کویر و جنگل های راه که همش زیباست. قالبو عوض کردم. شاید به اسمش نخوره شاید هم زیادی سرخوش باشه اما مشکی نیست. از رنگ مشکی در اومدم. بعد از سال ها یا ماه ها...از رنگ مشکی در اومدم. به خودم یه فرصت دیگه دادم.یه دوستی داشتم میگفت برای زندگی دوباره اولین کسی که باید تو رو ببخشه خودتی. در حق خیلی ها بد کردم. شاید دو سه نفرو تو این یکی دو سال خیلی اذیت کردم. توقع زیادیه اگه بخوام منو ببخشن اما من خودمو بخشیدم. برای خودم نه، برای تو. این فرصتو برای تو به خودم دادم. این بار نه تنها روی پاهای خودم بلکه توکل کردم به کسی که میدونم هرچی بگه حقه. سال جدید نزدیکه. چقدر زود داره میگذره! نمیدونم آخر این جاده کجاست!؟ هر چی که هست توکلت علی الله...

12 روز دیگه تولدشه. شاید اون موقع نتونم بیام. وقتی شروع کردم به ساختنش از همه دوروبریام بریده بودم. دلم یه جای دنج میخواست که فقط خودم باشم و خودم. اما اینجا دوستایی پیدا کردم که دوسشون دارم و برام عزیزن و از همشون به خاطر حرفاشون و حضورشون ممنونم. دوستایی که ندیده دوسشون دارم. این یک تولد دوباره است...

نوشته شده در یکشنبه 1389/12/08ساعت 22:35 توسط مسافر|

ورود اشخاص به مرزهای درونی انسان باعث میشه که هنگام خارج شدن چیزهایی رو باخودشون ببرند، ولی اینکه چیزی برای از دست دادن نداشته باشی خوبه یا بده؟؟؟ تجربه روابط مختلف باعث شده این رو بدونم که به حریم هرکسی اندازه خود اون فرد باید داخل شد و نه بیشتر. و تنها کسانی که در زندگی هر فرد حریم هاشون بی مرز هستند، افراد معدودی هستند که باید توسط خود شخص تشخیص داده بشن. حتی بعضی انسان ها همچین اشخاصی تو زندگیشون ندارن که حریم هاشون یکی شده باشه.

آیا اصلا لازمه همچین آدمی باشه؟؟؟ معمولا بستگی داره به جنبه افراد، شرایط  و موقعیت هاشون و شخصیت هاشون. همیشه وارد شدن افرادی که میدونی قراره یه روز خارج بشن نباید بیش از حدود خاصی باشه. بدون مرز بودن برای افرادیه که میدونی هیچ وقت خارج نمیشن. افرادی مثل خانواده و دوستان نزدیک که معمولا انگشت شمارن و یا اصلا برای بعضیا وجود ندارن.

شاید تو تقسیم بندی مرزهام دچار اشتباه و مشکل شدم. 

نوشته شده در یکشنبه 1389/11/17ساعت 22:49 توسط مسافر|

یه چیزی هست توی این وجود خاکی که منو، ما رو، متمایز میکنه از تمام خاکی های دیگه. چیزی که بدجوری می تپه ، بدجوری خراب میکنه و بدجوری دیوونه است. چیزی که به خاطرش باید هزار بار بشکنی و بایستی و بشکنی و بایستی و بجنگی. نه فرار نکن. مرد باش و وایستا. اگه میشکنم خودم زودتر از بقیه میشکنم، اگه میشکنی باز منم که زودتر از تو میشکنم. شاید کسی این جمله رو بخونه بخنده بهم اما من اینو با خون دلم می نویسم با خونی که از رگ هام میاد. اگه اون نبود هیچ وقت دلی نبود خون دلی نبود رگی نبود! اونی که مارو متمایز میکنه از بقیه اسمش هست دل!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/30ساعت 10:1 توسط مسافر|

نقطه میگذارم در آخر تمام بیگانگی هایم تا بدانی هیچ ابدیتی در کار نیست. من پوچم و تو و نیز همه این روزها!

و تمام این دیوار ها یادشان خواهد ماند چه روزهایی کنار هم زیر باران تنهایی مان در خیال هم قدم زده ایم.

سفرهایی هست که رسیدنی هست و سفرهایی که نرسیدنی! گوارا باد نرسیدن هامان. گوارا باد فنا شدن هامان. و در هر فنا بقایی هست و در هر غمی شادی نهفته است و در هر تاریکی اندک روشنایی و در هر سفری مقصدی و راهی. کسانی هستند که راه را دوست میدارند و کسانی که مقصد را، و گاهی فراموش میکنم که مسافر شیرینی مقصد را بی دشواری راه نمی پسندد.

پ.ن: حالم خوبه اما تو باور ؟؟؟


نوشته شده در شنبه 1389/10/04ساعت 22:50 توسط مسافر|

(1)

در پاسخ آدمیت تو

تنها سنگی شده ام که نشان حوا بودنش گناه وسوسه است

برای تمام دریا بودن ها من مسافری هستم که نه شبم نه روز،

من نیست ترین نقطه زمینم و

اندوهم دریا ترین ابری که ببارد

من لحظه ها را در پاسخ تو زنده ام

سوال ها که تمام شود

                            تمامم تو میشود

(2)

از درخت زندگانی سیب میچینم

شاید روزی رانده شوم از این تاریخ مبهم

با دستانی که بوی س ی ب میدادند متولد شدم

تلخ ترین واژه ها که در نزول من گم شدند

من نیز برای بازگشت تنها ماندم

تنها

میدانم

که برای سفر کردن بوی سیب باید داد...

پ.ن: اولی رو الان نوشتم اما دومی مال فروردین...

نوشته شده در دوشنبه 1389/09/22ساعت 3:9 توسط مسافر|

این جملات صرفا افکار شخصی بنده است در طی این روزها.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1389/07/30ساعت 11:59 توسط مسافر|

دلم لک زده واسه اینکه تمام دغدغه من این باشه که مرتب و تمیز بنویسم تا معلم یه مهر صد آفرین به دفترم بزنه...

دغدغه امروزم اینه که چطور باید افکارم رو بنویسم وقتی حتی نمیتونم به زبون بیارم و حتی درست و منظم بهشون فکر کنم...بیش از هزار بار کلید back space رو فشار میدم و باز از نو...

یه جا این روزا خوندم که اگه عاشق خداوند نباشی او عشق جز خود را در دلت قرار میدهد...

فکر میکنم اگه از هرکسی اندازه خودش یعنی دقیقا اندازه خودش توقع داشته باشیم هیچ ابهام و دردسری با دیگران نخواهیم داشت. یعنی از هرکس اندازه خودش، دقیقا اندازه خودش. گاهی زیاد توقع داشتن باعث میشه رفتاری که ما انتظار داریم با رفتاری که فرد باید نشون بده تطابق نداشته باشه و این اول خودمونو به هم میریزه. توقع اینجا منظورم براورده کردن خواسته خودمون نیست منظورم رفتار دیگرانه حالا یا با ما یا هرجای دیگه.کاش همیشه اینو یادم بمونه...

نوشته شده در دوشنبه 1389/07/19ساعت 22:55 توسط مسافر|

همه چیز من از توست، زندگی ام، نفس هایم، روحم، دست هایی که مینویسم و چشم هایی که میبینم، رفتن و ماندنم، اندوه و شادی ام، تبسم ها و اشک ها و نوشته ها و تمام هستی ام از توست...نگاهی که میدانی چیست و نفسی که میدانی چراست و اندوهی که میدانی و تبسمی که میدانی،تو میدانی و خوب میدانی و من.. من!!! من؟؟؟

تویی تو و منی من...

من کیستم پس!!!!؟؟؟؟

 

پ.ن : همیشه فکر میکردم کسی هست که گوش میده. حالا هم فکر میکنم. هوا بوی خاک میده،

بوی باران...بوی تو...

نوشته شده در سه شنبه 1389/07/13ساعت 8:43 توسط مسافر|

طعم شیرین نگاهت را از من نگیر همین ما را بس.

زندگی مال آن ها

ما نخواستیم تکرار بیهودگی ها را

همین ما را بس

که شما گاه گاهی نگاه میکنید به این حقیر


پ.ن : گاهی وقتی حرفات تو هزاران واژه جا نمیشه برای شنیده شدن باید سکوت کرد  *

* به خاطر یک دوست این جمله خط خورد.

نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/07ساعت 10:32 توسط مسافر|


آخرين مطالب
» ضدحال!!!
» نفس مطمئن؟
»
»
» امشب حال مرا تو نمیدانی...
» چند جمله دلتنگی(2)
» یه روز خاص
» انسانیت؟!
» نیمه های پر زندگی
»

Design By : Pichak